برچسب:
نویسنده: غزل سلطانی
گفت: باد، خزانِ برگهای رنگارنگ را همه جا با خود میبرد. تو کاج باش و یکرنگ! تا دست خزان تو را از اصلت جدا نکند.
برچسب:
نویسنده: غزل سلطانی
گفت: بعد من تکرار کن! من...تو...او...ما.... گفتم: ما، نامِ دیگرِ من و توست.
برچسب:
نویسنده: غزل سلطانی
از دوستی حالِ یکی از رفقا را پرسیدم. گفت: به سختی بیمارشده. گفتم اگر او را دیدی سلام مرا برسان و بگو(تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد).
سلام و پیغام مرا رساند و پاسخ رفیق را آورد که : (از چشم خود بپرس که ما را که میکشد.)
به این باز پیغام، خندیدم...خندهای صدادار.
آن دوست گفت: رفیقی که این تک مصرع را برای رفیقش بلد نباشد ارزش رفاقت ندارد.
برچسب:
نویسنده: غزل سلطانی
پروردگارا!
وَ مَا أُرِيدُ أَنْ أُبْدِئَ بِهِ مِنْ مَنْطِقِي وَ أَتَفَوَّهَ بِهِ مِنْ طَلِبَتِي وَ أَرْجُوهُ لِعَاقِبَتِي و آنچه كه مي خواهم به زبان آرم، و خواهش خويش را بازگو كنم و هم آنچه را كه براي عاقبتم اميد دارم، بر تو پنهان نيست.
برچسب:
نویسنده: غزل سلطانی